کــــِـــــــــــــــلاسِ اَدبـــــــــــــــ ـــــ ـــ ـــ ــ ـ | ||
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام! که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...
پ.ن : به بهانه خریدن مجموع شعر قیصر امین پور از نمایشگاه کتاب تهران: )
[ شنبه 93/2/20 ] [ 9:33 عصر ] [ دانشجوی ادیب ]
[ نظرات () ]
باز باران ، باران... شیشه ی پنجره را باران شست... از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست... آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.... می پرد مرغ نگاهم تا دور... وای باران ، باران... پر مرغان نگاهم را شست... حمید مصدق
پ. ن 1: به بهانه باران زیبای تهران که خاطرات شمال رو زنده کرد پ.ن2: عکس از خودم ،حیاط پشتی خوابگاه [ چهارشنبه 93/2/3 ] [ 6:50 عصر ] [ دانشجوی ادیب ]
[ نظرات () ]
مادری بود که دو فرزند داشت یک دختر و یک پسر کوچک، پدر خانواده به تازگی فوت کرده بود و دختر خانواده بسیار بیمار بود... شبی که طبیب بر بالین دختر آمد به مادر او گفت: ماه دیگر هنگام پاییز آنگاه که برگ ها بریزند دخترک خواهد مرد ، برادر کوچک که این سخنان را شنید ، فردای آن روز با دو دست کوچک خود برگ ها را به شاخه ها می بست تا گویی هیچ گاه پاییزی از راه نرسد... پسر این حال را مگر دریافت بنگر این جا چه مایه رقت هست صبح فردا دو دست کوچک طفل برگ ها را به شاخه ها می بست شهریار
پ.ن : گاهی بعضی شعر ها عجیب دلت را برای خانواده ای که ازتو دورند تنگ میکند، مخصوصا اگر برادر کوچک مهربانی داشته باشی ...
[ چهارشنبه 93/2/3 ] [ 6:10 عصر ] [ دانشجوی ادیب ]
[ نظرات () ]
روزی دزدی دستاری از مردی دزدید . دزد از خوشحالی به سمت بوستان دوید و مرد بسوی گورستان شتافت . شخصی که از دور ماجرا را دید گفت : ای مرد ساده لوح آنکه دستارت را ربود به آن سمت می رود آنگاه تو به سمتی دیگر می روی؟! مرد فهیم گفت: درست است که او به آن سو رفته اما از دست زمانه رهایی نمی یابد ،چرا بیهوده به دنبال او روم که روزی او را در گورستان بدون رنج و زحمتی ملاقات خواهم کرد ، خداوندی که از همه امور آگاه است حق من را از او می ستاند... چه دَوَم بیهده سوی بستان؟ خود همی یابمش به گورستان من همین یک دو روز صبر کنم روی در روی این دو قبر کنم که بدین جا خود از سرای سپنج آوردنش به پیش من، بی رنج آن که راز دل و نهان داند داد من زو بجمله بستاند تا بدین سان که کرد ما را عور عوری خود ببیند اندر گور پ.ن: حکایت جالبی بود خوندنش خالی از لطف نیست
[ چهارشنبه 93/2/3 ] [ 6:0 عصر ] [ دانشجوی ادیب ]
[ نظرات () ]
حمید مصدق بهمن 1318 در شهرضا متولد شد. چند سال بعد بههمراه خانوادهاش بهاصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان (دبیرستان ادب) با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی در یک مدرسه بودند و با آنان دوستی و آشنایی داشت. مصدق در 1339 وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال 1343 در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. وی همراه با کار وکالت ، کار تدریس در دانشگاههای اصفهان، بیرجند و شهید بهشتی را پی میگرفت. در 1345 برای ادامه تحصیل بهانگلیس رفت . حمید مصدق در هشتم آذرماه 1377 بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
[ سه شنبه 93/1/26 ] [ 7:35 عصر ] [ دانشجوی ادیب ]
[ نظرات () ]
|
||
[قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |